top of page

تازه ترین نوشته ها


شعری از بهرام هیمه
روزگاری باغ ما سرو و صنوبر داشته مثل تو زیبایی چندین برابر داشته سرزمینی را تماشا میکنم با آه که یک زمان بسیار مردان دلاور داشته هیچ گنجشکی درون یک قفس آرام نیست چون به آزادی همیشه سخت باور داشته کیست غیر از تو که اندوه مرا پایان دهد؟ کیست غیر از من که مانند تو دلبر داشته؟ آنکه کفترباز بوده، فرق دارد با کسی_ که شبیه من فقط یکتا کبوتر داشته بارها در زندگی خود زمین خوردم؛ ولی دست غیبی باز ما را از زمین برداشته بهرام هیمه
18 hours ago


شعری از حاجی عبدالظاهر رفیق برای نادم
درخشان چهره ات نور خدائی به سیمایت نشان پیشوائی هزاران دادبیداد دار فانی بسی غدار و دون و بی بقائی که روحت شاد باد(نادم) به جنت خدا گیرد ترا با لطف و رحمت فروزان مشعل زیبا ی غوریان ایا ای مرد نیک والا به خدمت
2 days ago


شعر از قاضی صاحب مستمند برای نادم
عجب مرد مسلمان بود نادم نکو کار و قدر دان بود نادم سخنوربود وهم خوش خطّ وخوشخوی سراپا علم وعرفان بود نادم فروتن بود وخیر اندیش ودلجوی چوخورشید فروزان بود نادم تبسم برلبش چون نقش می بست گلستان درگلستان بود نادم به هنگام نگاه نافذ خویش چونرگس بودو ریحان بودنادم سیادت از جبینش بود پیدا یقینا پور "حیران" بود نادم ببخشاید خدایش باغ رضوان که خُلقش مثل رضوان بود نادم فراقش میزند آتش به جانم شفیق مستمندان بود نادم
2 days ago


تیمنی های دولتیار در اسناد قدیمی دولتی، نبی ساقی
تیمنی های دولتیار در اسناد قدیمی دولتی نویسنده: نبی ساقی ۲ نومبر ۲۰۲۶ اقوام معمولاً خودشان را به طوایف گوناگون تقسیم میکنند. در اینجا، وارد بحث قومیت درغور نمیشوم؛ چراکه در این باب، در جاهای دیگر نوشتهام. از نظر طوایف و قبایل، مردمان ساکن در غور، امروزه عموماً به چهار طایفه بزرگ تقسیم میشوند: تیمنیها، فیروزکوهیها، مرغابیها و هزارهها که البته چهارمی قوم است نه طایفه. طوایف دیگری نیز در غور حضور دارند؛ اما عموماً غوریهای امروزی به همین چهار دسته منتسب هستند که هرکدام
3 days ago


شعری از مدینه قانت
وقتی که دلگیری شبیه ابر میباری جای خوشیها روی قلبت غصه میکاری گاهی برای زندگی دلواپسیات را حتی به رویی خستهی خود هم نمیآری بعضی لباسی را نمیخواهی بپوشیاش اما همیشه زیر چشمت در نظر داری نقاشیات را میکشی ناگاه میبینی در چند جایی خندههایت طرح اجباری با کاردها، با پنجهها، با قابها درگیر سر میروی از درد زن بودن به بیداری دیشب دوباره خواب بد دیدم که میریزم مثلِ گلِ خشکیدهای از روی دیواری دل را خنک کردم نچینم میوه از شاخی دل را خنک کردم ندارم تاب دلداری گاهی ندارم ح
3 days ago


دستگیر پنجشیری، که بود؟
غلام دستگیر پنجشیری؛ سیاستمدار، نویسنده و شاعر غلام دستگیر پنجشیری یکی از چهرههای شناختهشده سیاسی و فرهنگی افغانستان در قرن بیستم و از اعضای بنیانگذار حزب دموکراتیک خلق افغانستان بود. او در سال ۱۳۱۲ خورشیدی در روستای قابضان، ولسوالی رخه ولایت پنجشیر، به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی خود را در پنجشیر آغاز کرد و سپس برای ادامه تحصیل به کابل رفت. در سال ۱۳۳۷ خورشیدی از دانشکده زبان و ادبیات دانشگاه کابل فارغالتحصیل شد. پنجشیری پس از فراغت از دانشگاه در عرصه مطبوعات و فرهنگ فعالی
5 days ago


6 days ago


تاژیک،نوشته دکتر محی الدین مهدی
سیفالدین بن محمد بن یعقوب الهروی در کتاب «تاریخنامۀ هرات»، تاژیک را به پنج معنی بهکار برده: ۱. تاژیک به معنی ایرانی: «[چنگیزخان] بعد از آنکه هر پسري را به سرحدي نامزد کرد، و هر زمیني را به نوییني داد؛ و هر دیّاري را به شهریاري سپرد، تولیخان را پیش خواند و گفت: ای فرزند دلبند ترا با هشتادهزار سوار جرار نامدار بخراسان میفرستم تا بلاد و دیار مسلمان را بگیری و قلاع و بقاع خراسان را بگشایی و به زخم تیغ آتش بار آبدار در آن دیّار آثار نگذاری: ز جیحون تا باصفاهان، بریزی خون بدخو
Oct 23


شعری از رامین مظهر
رامین مظهر من مثل آنروزم که کابل میرود برباد تو مثل آنروزی که کابل میشود آزاد آنقدر زیبایی که هر دفعه ترا دیدم زیرِ لبم گفتم برای خود: «مبارکباد!» خوبی تو! در یک سرزمینِ غرق در ماتم چون لحظهای استی که یاری را ببینی شاد خوبی تو! مثل لحظههای خالی از تشویش خوبی تو! چون گرمای تابستان و لیموناد خوبی تو! مثل لحظههای ساده و غمناک غمناک مثل اینکه ما را بُرد با خود باد... غمناک! مثل ابتدای درک هستی و مثل زنِ تنهای فصل سرد فرخزاد چون آب داغی بود روی دانهی برفی دلشورهای که ب
Oct 19


احمد سعیدی، صدای غور
احمد سعیدی؛ مردی از غور که صدای مردم افغانستان شد این روزها که استاد احمد سعیدی، نویسنده، دیپلمات پیشین و آگاه مسائل سیاسی افغانستان، در بستر بیماری به سر میبرد، یادکردن از او تنها یادکردن از یک تحلیلگر سیاسی نیست؛ بلکه ادای احترام به انسانی است که بخش بزرگی از زندگی خود را با قلم، سخن و اندیشه در خدمت شناخت دردهای افغانستان سپری کرده است. احمد سعیدی از ولایت غور برخاسته است؛ سرزمینی که تاریخ آن با فرهنگ، مقاومت، رنج و محرومیت گره خورده است. منابع منتشرشده درباره زندگی او، ز
Oct 16


امرالله منیب
امرالله منیب خدا این عشق را از آفت دوری نگهدارد مرا با بودنت، در اوج مغروری نگهدارد مرا مست شراب بوسههای پیهمت سازد ترا با چشمهای غرق مخموری، نگهدارد عزیز من! بمان و نورِ چشم اهل کنعان شو خدا این شهر را از گریه و کوری نگهدارد خدا خلقت نموده معنییِ دیگر به زن بخشید که تا یک نسل را از زنده در گوری نگهدارد ترا با لشکر مو آفرید و گفت: شاهی کن مرا پیشت، ترا، تا اینکه با موری، نگهدارد فقط با لقمهای از دست تو نان و نمک گشتم خدا این دست را با این همه شوری نگهدارد خدا این جن
Oct 9


چرا ادبیات داستانی تاجیکستان را نمی شناسیم؟ ذبیح مهدی
چرا ادبیات داستانی تاجیکستان را نمیشناسیم؟ نویسنده: ذبیح مهدی چندی است که بیش از پیش به این نتیجه رسیدهام که شناخت ما از ادبیات، سینما، تئاتر، موسیقی و دیگر جلوههای فرهنگی مردم تاجیکستان، شناختی محدود و گاه سطحی است. این را پیش از آنکه دربارهی دیگران بگویم، دربارهی خودم میگویم. با وجود آنکه سالها است خط سیریلیک را میخوانم، دورههای آموزشی در دوشنبه گذراندهام و از نوجوانی به ادبیات فارسی علاقه داشتهام، تازه در سالهای اخیر توانستهام با بسیاری از نویسندگان بزرگ تاج
Oct 4


هارون بهیار
کاش باشم بیشتر در بیکران روحِ من بگذار سر در بیکران مثلِ ماهیهای اوقیانوسها هستی از خود بیخبر در بیکران مثلِ قطره، مثلِ موج و مثل باد میکنی از خود گذر در بیکران ناخودآگاهی، خیالی، حیرتی با تو میچسپد سفر در بیکران نیستی و ترس من این است که باز باشم دربدر در بیکران سوی چشمانت ببینی کافی است تا بیندازی نظر در بیکران در کنارم ناکجا افتاد راه کرد احساسِ خطر در بیکران صد شب یلدا گذشت اما، نشد شام گیسویت سحر، در بیکران دوست داری بیشتر باشی فقط غرق باشی هرقدر در بیکرا
Oct 4


صبورالله سیاسنگ
صبورالله سیاسنگ خداحافظ خداحافظ! به جایی میروم اما نمیدانم کجا، اینگونه آواره؟ نمیدانم، ولی شاید برای من به این زودی شقایقها نمیخندند و هدهد برنمیگردد. پرستوها شما بیهوده میخوانید تلاش و جستوجوتان را رواق خانه پاسخ نیست خدا را دست بردارید از این دیوار و سقف و پشت و پهلوها خداحافظ گل لاله ـ خدا حافظ پرستوها! نمیدارم، به تو باور نمیدارم به تو ای فصل بیفرجام یلداها، به نام مستعار موسم سرما که در نقش دگرگونه زمستان در زمستان چهرهات تکرار میگردد ترا چون عکسی اندر آب
Oct 4


مدینه وفا
شعر باید از جنسِ زن باشد. عطرهای فرانسوی، گلهای هالندی، خورشیدِ گرم و آبیِ بیپایانِ آسمان باید از جنسِ زن باشند. رنگینکمان باید زن باشد، مهتاب و ستارهها باید با زنها نسبتی داشته باشند. طوفان و موجهای خروشانِ دریا موجی که دامنِ زنِ ماهیگیر را تا زانو خیس میکند باید زن باشند. موسیقی، نقاشی، اصلاً هنر باید زن باشد. خدا… خدا باید از جنسِ زن باشد. تنهایی، سکوت، پرواز. بوسه، آغوش، عشق باید زن باشد. نورِ مهربانِ پنجره که روی گلهای قالی مادربزرگ میرقصد. چای، قهوه، شراب وای ش
Oct 2


زینت نور
زینت نور گم میکند بهارِ مرا این هوای سرد این چشمهای منجمدت با فضای سرد این شهر قطبی که ترا کرده است برف این نامههای بینفسِ خود نمای سرد تاکی نگاهِ گرم ترا باد میبرد آنسوی انجماد به یک انتهای سرد درپیچ پیچ خاکی خود گرد میشوی تنها و بی ترانه در آن لابلای سرد یکروز میرسد که خدا مهربان شود یکروز می رسی تو از آن ناکجای سرد یکروزِ خنده رو که دلم گرم میشود تو قهر مینمایی از آن گوشههای سرد توقهرمی نمایی ز مردِ درونِ خود آن سنتییِ بی سخنِ بیخدای سرد
Sep 28


استاد غلامحیدر یگانه
کتیبۀ میز دلتنگ شود از خود و از کار اگر میز کو خاک که بر سر کند این خاکبهسر میز در خانه و در خانه شود سنگ و شود سنگ از بس که فشار آمده ای منگنه بر میز هی دسک، سر دسک، سر دسک گرفته در مهرهی ذهن و کمر حس و نظر میز دیوار، ورم کرده که از بغض بترکد سقف آمده پایین که زند صاعقه در میز یک روز بگیرد گلوی خانه و در را زندانی تنگآمده، این دستبهسر میز یک پشته کتابست بر او بار شده، بار! یک جعبه قلم تا بخلاند به جگر میز کفری شده و لقهدهن در خط آخر بازندگی و مرگ، به اماو اگر میز نی
Sep 26


شکریه عرفانی
شکریه عرفانی تو از سقوط در پرتگاهی میترسی که آنطرف شانههای من است من از دیدن تو در ایستگاه قطار وقتی که دستم را میگیری و نمیدانم آیا برای همهی پرندههایی که با من به دیدنت آمدهاند جایِ کافی در خانهات داری یا نه؟ از دیدن تو میترسم از لحظهای که عطر موهایم را به درون ریههایت بکشی و من بدون آنکه بفهمم دستهایت تا چه اندازه در کشتنم ماهر شدهاند خود را تسلیم بازوان بیرحمات کنم از خودم میترسم که لب بر دهانت بگذارم و آتش اتاق کوچکات را و تمامِ کاغذهایت را که در نبودن
Sep 25


شعری از هارون بهیار
به دریا ریخت اشکم؛ سخت دریا را به درد آورد و دریا هم به هر جا رفت، آنجا را به درد آورد نسیمی سر رسید، «آنجا» به خود پیچید و تندی کرد شبیهِ گردبادی گشت و صحرا را به درد آورد و صحرا جایِ مجنون بود، مجنون را گرفت این درد گرفت این دردِ نادان، قلب لیلا را به درد آورد خبر از درد لیلا ناگهان از شهر بیرون رفت به دست قاصدان افتاد و دنیا را به درد آورد نشد طاقت بیارد درد، دنیا را، قیامت شد جهان در آن جهان کوچید و عقبا را به درد آورد و عقبا هم پس از تفکیکِ آدمها به خوب و بد بهشت و دو
Sep 24


خزان به روایت قلم، سید زلمی سادات
خزان به روایت قلم
Sep 20


نظیفه سلیمی
نظیفه سلیمی من و تو وصل شدیم و جدا شدیم، چه زود شبیهِ ژاله و جنگل، شبیهِ آتش و دود چه ساده خاطرههامان به خاک یکسان شد کنون به بادِ فنا رفته هرچه بود و نبود کسی نظر نکند خندههای تلخم را که عشق گم شده در این نگاه دردآلود چه فرق میکند حال دلم که بد شده است؟ مرا ز گریه چه حاصل، مرا ز خنده چه سود؟ تو نیستی و خودم با خودم به تنهایی چگونه رد شوم آخر از این فراز و فرود؟ پس از تو هیچ نفهمیدم از وجود خودم که هرچه داشتم این زندگی ز من بِرَبود و بر ممانعت رفتنت خودت دیدی کسی که پشت سر
Sep 15


جهانگیر ضمیری
تکدرختم، ریشههایم سوخت در پهلوی من تکسواری سر نمیمانَد سر زانوی من ریشه وقتی نیست توفان شاخ و برگم میبَرَد رُوبهرُویم مینشیند میزند بر روی من من همان شببوی سبزم در مسیر کاروان سرخ میسازد دماغ عافیت را بوی من زخم چاقوی حسادت رتبه میبخشد تو را گفت یوسف را برادر گُل بزن چاقوی من! آدمی گاهی درخت و گاه چوپان میشود بعد از این گرگ است در دشت خدا آهوی من! گر نمیدانی که از پشتم به رستم میرسم تا نشانی را ببینی باز کن بازوی من!
Sep 10


شعری از هدیه ارمغان
زن خط خطی کشیده و تمرین نمیکند جای خودش به آینه نفرین نمیکند دنیا موافق است به مردی که خانمش گندیده، بو گرفته و تدفین نمیکند تو گرگ نه که گرگتر از گرگی و مرا رگبار بوسههای تو تسکین نمیکند این پیرهن که جای من آنقدر زخمی است خیاط خسته گشته و ماشین نمیکند ای آخرین پناه جدایی... من و تُرا دنیا جدا نمیکند و دین نمیکند در من کی است، دخترکی سادهییست... نه؟ خود را که کمتر از همه تلقین نمیکند
Sep 9


شعری از فایقه جواد
فایقه جواد شب تمام میشود، مثل ماه، مثل من زلف روشنِ مرا میکشد به روی تن روی شانهام اگر بار کهنه مانده است تکیهگاه من مباد غیر شانهی وطن داستان دلکشیست ماجرای عشق ما او تقدّسی عزیز، من اویسی از قَرَن غنچههای آرزو ناشکفته ماندهاند در عبور هر نسیم، هر غزل و... هر سخن بوی سوز سینهام میرود به دوش باد در دیار خستهام تا مشام هر چمن شب تمام میشود، مثل رنگ این قلم روز میرسد قشنگ، مثل ما، مثلِ... من!
Aug 26


یادی از خطیبان سروستان ، نصرالدین سلجوقی
یادی از خطیبان سروستان تاریخ انتشار: ۱۴۰۵/۰۴/۰۲نویسنده: نصرالدین سلجوقی منبع: موسسه پژوهشی بایسنغر مقدمه در مسیر بزرگراه هرات-کابل به سوی میدان هوایی هرات و پیش از رسیدن به الوسوالی یا شهرستان انجیل در مقابل کوچۀ کارته به سوی غرب، کوچۀ دیگری قرار دارد که در امتداد این کوچه رباطهایی از جمله رباط کابلیها، رباط سیّداختر و در نهایت رباط مولوی وجود دارد. در قسمت جنوبی رباط مولوی محلهای است که آن را «محل بالا» میگویند که در آن علما و عرفایی چون خطبای سروستان اقامت گزیده بودند
Aug 19


مولانا ابوالقاسم فارس غوری
مولانا ابوالقاسم فارس غوری، نویسنده استاد فضل الحق فایق ابوالقاسم فارس غوری یکی از علمای معروف جهان اسلام است و از زمرۀ دانشمندان و راویان مشهور سدۀ چهارم هجری بود که اصل و نسب او به سرزمین غور میرسید. هرچند وی در بغداد زندگی میکرد، اما منابع تاریخی او را «غوریالاصل» دانستهاند. مهمترین منبعی که از او یاد کرده، کتاب الأنساب است. سمعانی در معرفی نسبت «غوری» بودن او مینویسد که این نسبت به غور، سرزمینی کوهستانی نزدیک هرات خراسان، باز میگردد. سپس از ابوالقاسم فارس غوری به ع
May 19


شعری از کریمه شبرنگ
نمیدانی که اصلاً حرف من چیست نمیدانی که معنای وطن چیست وطن تنها همین آب و زمین نیست وطنخواهی فقط ایمان و دین نیست وطن وقتی به خود معنا بگیرد که در آن، ملتی مأوا بگیرد وطن جسم است و ملت مثل جان است وطن زنده به تاریخ و زبان است اگر روزی زبان گردد فراموش بمیرد جسم و جان گردد فراموش رود تاریخ ما از یاد مردم فرو ریزد همه بنیاد مردم
Apr 27


شعری از استاد نبی ساقی
وقتی تو نیستی چهکنم پایتخت را ثانیههای لعنتی تلخ و سخت را اینجا میان دود به دوزخ سپرده اند پروانه و بهشت و بهار درخت را آری به قول حافظ شیراز هرچه زود بیرون کشید باید ازین ورطه رخت را فردا به یاد دامن بایَن رها کنم غوغای شهر کابل و دود و دُلخت را
Apr 25


شاهدخت ملکه جلالی، استاد فضلالحق فایق
شاهدختشاهدخت ملکه جلالی، و نقش او در ساخت مدرسۀ شاه مشهد! نویسنده: فضلالحق فایق چکیده ماه ملک، معروف به ملکه جلالی، بنیانگذار مدرسۀ شاه مشهد، پدر او سلطان غیاثالدین محمد سام غوری و مادرش جوهر ملک دختر سلطان علاءالدین غوری بود. وی در این دودمان بزرگ تولد یافت، آموزش و پرورش و تعلیم و تربیت آموخت و به حد کمال و بالندگی رسید. او را باید در ردیف نخستین زنان سرشناس خراسان و جهان اسلام جای داد، زیرا، با طرح و اندیشۀ سازندگی قدم برداشت و با تلاش و پشتکار آن را عملی کرد. فرهن
Apr 22


نورالله وثوق
شرم مان باد .. گرچه باسختى پولاد مقابل باشيم بايد اى دوست كه حلّالِ مشاكل باشيم عُمر آبِ گذران است براو تكيه مكن تابكى هم نظرِ مردم غافل باشيم مى رود قافله ى عشق ومحبت به جَلو شرم مان باد اگر عاطل وباطل باشيم نقشه ى ثابت بيگانه پريشانى ماست بخود آييم كه نقّاش مراحل باشيم گَرد از خانه ى انديشه ى جامانده به روب تا برازنده ى تحليل مسايل باشيم سنگر آراى محبت شو وسردارِ اميد بايد اى دوست كه باكينه مقابل باشيم .. نورالله وثوق
Apr 20


بداهه نویسی سه زن، سه شاعر خوب
در روز های خوب در کارگاه ادبی ( زن، شعر، آفرینش ) بداهه سرايی در وزن و قافیه تعیین شده داشتیم حاصل بداهه سرایی نگین عزیز، پرنیان جان و من : سلام سلام عشق من، ای شعر عاشقانه ... سلام نموده ای به سرای دلم تو خانه ... سلام به چهار شانگی ات در هجوم دلتنگی به تکیه گاه شدن مرد من، زنانه ... سلام به سنگلاخ ترین وادیی حلاوت محض به خمّ جاده که جا مانده ی نشانه ... سلام دمی بتاب چو خورشید بی رمق از کوه به سایه ی سرت از من صنوبرانه ... سلام بهار رفت به گرما، تموز شد تب عشق بساز، تا که ب
Apr 16


شعری از فرید رمزی بدخشی
فرید رمزی بدخشی میشگوفم باغ-باغ، از عطرِ یاسِ خندهات با شراب و شعر میماند، خواصِ خندهات از خدا، از خانواده، از خودت پُت میکنی گریههایت را همیشه در لباسِ خندهات مثلِ تو زیبا نمیآید به چشمم دلبری شوک دیده چشمهایم، از تماسِ خندهات از مترسکها چه میترسی؟ دَرَو کن بیخیال گندمِ سبزِ خیالم را به داسِ خندهات عشق، نامِ دیگری از نامهایت بودهاست یا غزل؛ چیزی شبیه «اقتباسِ خندهات» از لبت، شیرینترین گلواژهها را میمکم پارسی را پاس میدارم، به پاسِ خندهات
Apr 14


شعری از حمید پر افشان
غزل از بسـکـه خاطـر دل بـیـمـار نـازک است وضعش زدرد عاشقی بسیار نازک است سر نقد زندگی شده در عشق و در وفا از رسم عـاشقی لـبِ انـکــار نازک است پاس وفا فریضهء عشق است هوشدار این رشتهء محـبـت و این تار نازک است دلـداده گان ز دیـده بهـم می زند سخن احساس عشق و لحظهء دیدار نازک است خــار غـم فــراق خـلـیـده بـه پـای دل از پا بیرون نمیرود این خار نازک است با گوش دل شنو سخن اهل خِـبـره را دانسـتـن کــلام گـهــربـار نـازک اسـت حرف و عمل به شیوهء حق برده ام حمید منصور عشق کشته رخِ دار
Apr 14


نامه های یک زن افغان جایزه گرفت
نامه های یک زن کتاب «نامههای یک زن افغان» نوشته خدیجه حیدری، موفق شد جایزه ادبی دانینگ/Danying در چین را از آن خود کند و از سوی هیات داوران به عنوان «کتاب سال۲۰۲۵» معرفی شود. این کتاب که در سال ۲۰۲۵ میلادی به زبان چینی منتشر شده، مجموعهای از ۱۸ روایت و داستان الهامگرفته از زندگی واقعی زنان افغانستان است.
Mar 29


شعری از سید شکیب زیرک
من دوست دارم من دوست دارم گُل را و آب را و سبزه را من دوست دارم خدایی را که بر بالهای ابر میخُسبد و با عطر گل از خواب بیدار میشود من دوست دارم دختری را که صبحها عطر میافشاند بر گیسوانش و شب برمیگردد با طعم قهوه من دوست دارم پسری را که ظهر میخوابد و عصر بیدار میشود و فکر میکند سحر شده است من دوست دارم بوی توتهای لهشده در کوچهها را در تابستان داغ من دوست دارم بوی برگهای پوسیده در آب را در خزان من دوست دارم بوی شبدر نیمههضمشدهای را وقتی از شیردان خری میزند بیرو
Mar 28


شعری از غلام سرور حریق
خیال خوب روزگاری شعر میگفتم که حالم خوب بود گاه گاهی با تو میدیدم خیالم خوب بود ارتباط بین عشق و آرزوها رنگ داشت با نگاه آشنایی اتصالم خوب بود خواب میدیدم که میآیی دل دیوانهام دیر میفهمید اما احتمالم خوب بود تا کنارت میرسیدم میسرودم خویش را رقص کردن بر تن آب زلالم خوب بود بعد رفتن فصل فصل زندگانی خشک شد تا که بودی لحظههای ماه و سالم خوب بود یوسف گم گشتهی دیوان حافظ بر نگشت یاد آن یلدا که با تو هرچه فالم خوب بود
Mar 27


شعری از راضیه بارکزی
راضیه بارکزی ترا به کابلِ قبل از قشونِ سرخ قسم، به کابلی که هوای جهاد و جنگ نداشت، به مردمی که به نامِ دفاعِ شخصیشان میان خانه و پسخانهشان تفنگ نداشت ترا به حرمتِ روزی که انقلاب شود، به صبحِ آزادی، به شادیانهٔ مکتب، به قندهار قسم… آری، به قندهار قسم… به قندهارِ زمانی که مهدِ شادی بود و درگهِ رنسانس… به زرغونه، به ملالی، به کبرا سوگند… میانِ زرغونچشمانِ خود پناهم ده، بمان که بینِ دو بازویِ استوارِ تنت به یادِ آن موعود هزار نقشهٔ خودکامگی بیندازم. بمان که سنگرم آیینهٔ کلاه
Mar 27


شعری از فرید رمزی بدخشی
فرید رمزی بدخشی میشگوفم باغ-باغ، از عطرِ یاسِ خندهات با شراب و شعر میماند، خواصِ خندهات از خدا، از خانواده، از خودت پُت میکنی گریههایت را همیشه در لباسِ خندهات مثلِ تو زیبا نمیآید به چشمم دلبری شوک دیده چشمهایم، از تماسِ خندهات از مترسکها چه میترسی؟ دَرَو کن بیخیال گندمِ سبزِ خیالم را به داسِ خندهات عشق، نامِ دیگری از نامهایت بودهاست یا غزل؛ چیزی شبیه «اقتباسِ خندهات» از لبت، شیرینترین گلواژهها را میمکم پارسی را پاس میدارم، به پاسِ خندهات
Mar 27


شعری از جهانگیر ضمیری
جهانگیر ضمیری پا اگر یک-دو قدم، پیشتر از سر باشد مثلِ این است که سرقافلهمان، خر باشد تا خَمِ کوچهیِ تسلیم، ترا خواهد بُرد هر سرافگنده که در قافله، رهبر باشد رشک بردن به خدا، صاعقه در خود زدن است خرمنِ سوخته، با خاک برابر باشد دختِ این شهر که با ناله، نَفَس میشکند دلبهدریازده، در سایهیِ خنجر باشد مشترک بودنِ خون در رگِ ما کافی نیست درد باید که در اندیشه، شناور باشد تلخ، در خلوتِ اندوهِ خودت میخندی زخمِ ناسور، چون از تیغِ برادر باشد چرخ در چشمِ قفسباف بزن، بال بکش کاش
Mar 27


شعری از طهماسبی خراسانی
ضجه های ناموزون سوگ نامه یی عشق است نامه ی بلندرود چادر سپید ماه؛ سینه ی سیاه دود روح خاکیِ شبنم؛نیلی رُخ طوبی کوچه های درد افگن؛شانه های درد آلود می کشد به دوش خویش چوب و آتش و فولاد مادری که داغون است،مادری شبیه عود پیش چشم خارک ها،گُل به خاک می افتد می خورد زمین آری!شاخه یی که دستش بود!! برگ سرنوشت کوه،پاره های دست خار شاخه یی که بغضش را می خورد؛ولی تکرار کوه مثل خویشتن سنگین،آتش درونش را چاه می کَنَد،اما ... ، ! در چنین سکوت داغ، از ورای گیر و دار ناگهان شبی در باد؛نور می
Mar 27


شعری از مزدامهرگان
مزدا مهرگان بغل بگیر مرا و به من بگو که برایم چه از تمام جهان، جز تنانگیِ تو مانده؟ و ناامیدی زخمم، چرا در آورد از پا؟ که امنی بغلت مانده، شانگی تو مانده! بکش نفس که به رگهای من دمی... بدمی... جان که خون گرمی و در انجماد من تو نجاتی میان این نوسان کوه ـ شانهام! تو ثباتی! به قبلهام چه ضرورت؟ که نورِ روح و روان و ـ خدای جانِ منی تو که در تمام جهاتی! به یمن بودنِ تو من؛ شک رسیده به ایمان! به لطف شانهی امنت، شکسته بغض گلویم به یمن سینهی تو قفلِ حرفهای مگویم... که جان من ه
Mar 27


شعری از نوین نورالعین
نوین نورالعین دو جویِ شیر، دو پایت... بهشت پس اینجاست؟ که رویِ بسترت افتاده است، بیکموکاست! دو جویبارِ عسل نیست، چشمهایِ خودت دو بار شیطنتِ پاکِ دستهایِ خداست! و خندههایِ تو، هفتاد و چند حورِ سپید که ریختند برهنه، به رویِ چشمم... راست! برون کنید مرا دستهای تان، «ایلا»! بهشتِ کوچکِ من، چشمهایِ «نازیلا»ست بهشتِ کوچکِ من، رویِ تختخوابش گفت: که سیبهایِ تنش، خالی از فریب و ریاست...
Mar 27


شعری از تانیاعاکفی
و .... وقتی پستان هایم را گلدوزی لبانت ساختی تصاویرِ وحشتناک از قبله به نماز بلند شدند خدا ترسید دستانت این گلدسته های کلسیا زنگ خطرِ بکارت دریدهها را نواخته بود و دریای خروشان ستاره ها را قورت کرد به کابل خانهی چشمت دلم تنهاست، زیباتر بشینم پهلویت یک گوشهی تا جاست، زیبا تر به شهر تان همه تب کرده اند نامم نمی بردی دمای عشق ما از نبض ها بالاست، زیباتر تو با گیتار می خوانی “ ایراس میس” زیر پای ما و تانگوی نگاه ام رقص شهر آراست، زیباتر تمام لحظه های “راه شیری “ را بدزدم من ب
Mar 27


شعری از تکتم حسینی
تکتم حسینی گرچه دَورِ خانهام صدها نگهبان داشتم باز با غم، رفت و آمدهای پنهان داشتم گرچه تنها حربهام اشک است حالا، یک زمان در نگاهم جنگجوهای فراوان داشتم از همان روزی که آدم، سیب را از من گرفت پا به پایش در دلِ تاریخ، جریان داشتم عشق با من بود، لیلاوار یا سودابهوار خوب و بد، اما به احساسِ خود ایمان داشتم داستانم هفتخوانِ رستمِ دستان نشد من ولی اندازهیِ سهمِ خودم، «خوان» داشتم باز هم دلخوش به این بودم که بادی میوزد قدرِ موهایم اگر روزِ پریشان داشتم... خوب شد ای شانهیِ
Mar 27


شعری از شبگیر پولادین
شبگیر پولادیان خروشِ نالهیِ خاموش را، ترانه کجاست؟ جهانِ پویشِ فریاد را، کرانه کجاست؟ شکوهِ شورِ پریدن، درین کرانه نماند پرنده مُرد، پرش سوخت... آشیانه کجاست؟ بهغیرِ پوچیِ لفظ و طنینِ قافیه نیست ترانهسازترین شعرِ عاشقانه کجاست؟ هزار تارِ تعهد، بریده دستِ زمان بگو که رشتهیِ پیوندِ جاودانه کجاست؟ بهار آمد و نور آمد، ای فسردهدرخت! ترا به شوقِ شکفتن، یکی جوانه کجاست؟ سقوطِ صخره و ژرفایِ دره را مانم غرورِ بالِ عقاب و عروجِ لانه کجاست؟ چو آبگیر، اسیرم درین کرانهیِ تنگ بگو که
Mar 27
مطالب بیشتر
bottom of page









