

شعری از کریمه شبرنگ
نمیدانی که اصلاً حرف من چیست نمیدانی که معنای وطن چیست وطن تنها همین آب و زمین نیست وطنخواهی فقط ایمان و دین نیست وطن وقتی به خود معنا بگیرد که در آن، ملتی مأوا بگیرد وطن جسم است و ملت مثل جان است وطن زنده به تاریخ و زبان است اگر روزی زبان گردد فراموش بمیرد جسم و جان گردد فراموش رود تاریخ ما از یاد مردم فرو ریزد همه بنیاد مردم


شعری از استاد نبی ساقی
وقتی تو نیستی چهکنم پایتخت را ثانیههای لعنتی تلخ و سخت را اینجا میان دود به دوزخ سپرده اند پروانه و بهشت و بهار درخت را آری به قول حافظ شیراز هرچه زود بیرون کشید باید ازین ورطه رخت را فردا به یاد دامن بایَن رها کنم غوغای شهر کابل و دود و دُلخت را


شاهدخت ملکه جلالی فضلالحق فایق
شاهدخت ملکه جلالی، و نقش او در ساخت مدرسۀ شاه مشهد! نویسنده: فضلالحق فایق چکیده ماه ملک، معروف به ملکه جلالی، بنیانگذار مدرسۀ شاه مشهد، پدر او سلطان غیاثالدین محمد سام غوری و مادرش جوهر ملک دختر سلطان علاءالدین غوری بود. وی در این دودمان بزرگ تولد یافت، آموزش و پرورش و تعلیم و تربیت آموخت و به حد کمال و بالندگی رسید. او را باید در ردیف نخستین زنان سرشناس خراسان و جهان اسلام جای داد، زیرا، با طرح و اندیشۀ سازندگی قدم برداشت و با تلاش و پشتکار آن را عملی کرد. فرهنگ اعما


نورالله وثوق
شرم مان باد .. گرچه باسختى پولاد مقابل باشيم بايد اى دوست كه حلّالِ مشاكل باشيم عُمر آبِ گذران است براو تكيه مكن تابكى هم نظرِ مردم غافل باشيم مى رود قافله ى عشق ومحبت به جَلو شرم مان باد اگر عاطل وباطل باشيم نقشه ى ثابت بيگانه پريشانى ماست بخود آييم كه نقّاش مراحل باشيم گَرد از خانه ى انديشه ى جامانده به روب تا برازنده ى تحليل مسايل باشيم سنگر آراى محبت شو وسردارِ اميد بايد اى دوست كه باكينه مقابل باشيم .. نورالله وثوق


بداهه نویسی سه زن، سه شاعر خوب
در روز های خوب در کارگاه ادبی ( زن، شعر، آفرینش ) بداهه سرايی در وزن و قافیه تعیین شده داشتیم حاصل بداهه سرایی نگین عزیز، پرنیان جان و من : سلام سلام عشق من، ای شعر عاشقانه ... سلام نموده ای به سرای دلم تو خانه ... سلام به چهار شانگی ات در هجوم دلتنگی به تکیه گاه شدن مرد من، زنانه ... سلام به سنگلاخ ترین وادیی حلاوت محض به خمّ جاده که جا مانده ی نشانه ... سلام دمی بتاب چو خورشید بی رمق از کوه به سایه ی سرت از من صنوبرانه ... سلام بهار رفت به گرما، تموز شد تب عشق بساز، تا که ب


شعری از فرید رمزی بدخشی
فرید رمزی بدخشی میشگوفم باغ-باغ، از عطرِ یاسِ خندهات با شراب و شعر میماند، خواصِ خندهات از خدا، از خانواده، از خودت پُت میکنی گریههایت را همیشه در لباسِ خندهات مثلِ تو زیبا نمیآید به چشمم دلبری شوک دیده چشمهایم، از تماسِ خندهات از مترسکها چه میترسی؟ دَرَو کن بیخیال گندمِ سبزِ خیالم را به داسِ خندهات عشق، نامِ دیگری از نامهایت بودهاست یا غزل؛ چیزی شبیه «اقتباسِ خندهات» از لبت، شیرینترین گلواژهها را میمکم پارسی را پاس میدارم، به پاسِ خندهات


.png)










































