

نامه های یک زن افغان جایزه گرفت
نامه های یک زن کتاب «نامههای یک زن افغان» نوشته خدیجه حیدری، موفق شد جایزه ادبی دانینگ/Danying در چین را از آن خود کند و از سوی هیات داوران به عنوان «کتاب سال۲۰۲۵» معرفی شود. این کتاب که در سال ۲۰۲۵ میلادی به زبان چینی منتشر شده، مجموعهای از ۱۸ روایت و داستان الهامگرفته از زندگی واقعی زنان افغانستان است.


شعری از سید شکیب زیرک
من دوست دارم من دوست دارم گُل را و آب را و سبزه را من دوست دارم خدایی را که بر بالهای ابر میخُسبد و با عطر گل از خواب بیدار میشود من دوست دارم دختری را که صبحها عطر میافشاند بر گیسوانش و شب برمیگردد با طعم قهوه من دوست دارم پسری را که ظهر میخوابد و عصر بیدار میشود و فکر میکند سحر شده است من دوست دارم بوی توتهای لهشده در کوچهها را در تابستان داغ من دوست دارم بوی برگهای پوسیده در آب را در خزان من دوست دارم بوی شبدر نیمههضمشدهای را وقتی از شیردان خری میزند بیرو


شعری از غلام سرور حریق
خیال خوب روزگاری شعر میگفتم که حالم خوب بود گاه گاهی با تو میدیدم خیالم خوب بود ارتباط بین عشق و آرزوها رنگ داشت با نگاه آشنایی اتصالم خوب بود خواب میدیدم که میآیی دل دیوانهام دیر میفهمید اما احتمالم خوب بود تا کنارت میرسیدم میسرودم خویش را رقص کردن بر تن آب زلالم خوب بود بعد رفتن فصل فصل زندگانی خشک شد تا که بودی لحظههای ماه و سالم خوب بود یوسف گم گشتهی دیوان حافظ بر نگشت یاد آن یلدا که با تو هرچه فالم خوب بود


شعری از راضیه بارکزی
راضیه بارکزی ترا به کابلِ قبل از قشونِ سرخ قسم، به کابلی که هوای جهاد و جنگ نداشت، به مردمی که به نامِ دفاعِ شخصیشان میان خانه و پسخانهشان تفنگ نداشت ترا به حرمتِ روزی که انقلاب شود، به صبحِ آزادی، به شادیانهٔ مکتب، به قندهار قسم… آری، به قندهار قسم… به قندهارِ زمانی که مهدِ شادی بود و درگهِ رنسانس… به زرغونه، به ملالی، به کبرا سوگند… میانِ زرغونچشمانِ خود پناهم ده، بمان که بینِ دو بازویِ استوارِ تنت به یادِ آن موعود هزار نقشهٔ خودکامگی بیندازم. بمان که سنگرم آیینهٔ کلاه


شعری از فرید رمزی بدخشی
فرید رمزی بدخشی میشگوفم باغ-باغ، از عطرِ یاسِ خندهات با شراب و شعر میماند، خواصِ خندهات از خدا، از خانواده، از خودت پُت میکنی گریههایت را همیشه در لباسِ خندهات مثلِ تو زیبا نمیآید به چشمم دلبری شوک دیده چشمهایم، از تماسِ خندهات از مترسکها چه میترسی؟ دَرَو کن بیخیال گندمِ سبزِ خیالم را به داسِ خندهات عشق، نامِ دیگری از نامهایت بودهاست یا غزل؛ چیزی شبیه «اقتباسِ خندهات» از لبت، شیرینترین گلواژهها را میمکم پارسی را پاس میدارم، به پاسِ خندهات


شعری از جهانگیر ضمیری
جهانگیر ضمیری پا اگر یک-دو قدم، پیشتر از سر باشد مثلِ این است که سرقافلهمان، خر باشد تا خَمِ کوچهیِ تسلیم، ترا خواهد بُرد هر سرافگنده که در قافله، رهبر باشد رشک بردن به خدا، صاعقه در خود زدن است خرمنِ سوخته، با خاک برابر باشد دختِ این شهر که با ناله، نَفَس میشکند دلبهدریازده، در سایهیِ خنجر باشد مشترک بودنِ خون در رگِ ما کافی نیست درد باید که در اندیشه، شناور باشد تلخ، در خلوتِ اندوهِ خودت میخندی زخمِ ناسور، چون از تیغِ برادر باشد چرخ در چشمِ قفسباف بزن، بال بکش کاش





.png)










































