top of page



کفش، استادغلامحیدر یگانه
کفش تشنج را میجود یک لنگه کفش کوچک و اعصابش درهممیشکند واهمه را پیادهراه خال، خال، خال... تبدارست حنا میچکد از ریش سرخ خرشید و یک لنگه کفش کوچک مثل غیظی تف شده بر صورت چارگوش کابل لنگه کفش کوچک با مگسها هفتوهشت کرد با مورچهها با هفت میلیارد آدمگیا ناطقهی سرک متورم شد از لکنت در هقهق زنگ مکتب در تقلای غریب کفش کوچک حیدر یگانه
Jan 211 min read


شعر و دو تار در انگشتان یک مرد
شعر و دوتار، در زبان و انگشتان یک مرد منشی سید محمدپورِ حیران ـ که در میان خانواده و خویشاوندان ما به «عموی منشی» شهرت داشت ـ کاکای پدرم بود؛ مردی که حضورش، خود روایت بود. شاعری نغزسرا و ذوقمند که نهتنها با شعر میزیست، بلکه شعر در تار و پود جانش تنیده بود. او تمامی غزلیات حافظ را به مخمس درآورده بود؛ کاری که تنها از همت و ممارست عاشقی آگاه برمیآید. دوتار مینواخت و گاه، زیر لب، شعر را چنان زمزمه میکرد که گویی واژهها پیش از آنکه گفته شوند، زنده میشدند. قدی بلند، قامتی
Jan 172 min read


خاطرهای از عبدالقدیر هلال، عسکر خواننده خوش صدا به قلم ارجمندی شان حارث هلال
فلک بیدرد و دل بر راهم آواز هماندم نغمهٔ دوری کند ساز اواسط دورهٔ اول تحصیلی بود. پدرم، شادروان عبدالقدیرجان هلال (عبدالقدیر عسکر)، که چند دوره مریضی را در داخل هرات و کشور ایران سپری کرده بودند، با وداع با من به طرف پاکستان رفتند تا بعد از تداوی، به دیدار چشمان منتظر و کودکانهام بیایند. هفتهها منتظر ماندم. گاهی از طریق نامه یا خط، خبری از بهبودیشان میرسید. حتی در آخرین بارها گفته میشد که صحتشان به طور نسبی خوب است و اگر موردی پیش بیاید، عملیات بازِ قلب میشوند. من با
Jan 103 min read
bottom of page




.png)